تبليغاتX
اینجا هنوز هم باران میبارد...

اینجا هنوز هم باران میبارد...

از وقتی که ننوشتم ماه ها میگذره ..وحالا که شروع به نوشتن میکنم کلی حرف دارم واسه گفتن..از بودن ها و نبودن ها..از شده ها و نا شده ها.. از رفتن ها و موندن ها... و از چیزهایی که این دفعه اسمشونو میذارم "حماقت"...

دقیقا" یادم نیست از کی...فکر کنم از تولدم بود ...از همون موقع بود که ننوشتم...آخرین بار  نوشتم که خوشحالم ..خوشحالم از اینکه نیستی از اینکه نبودی و نخواهی بود.و یادم نمیره وقتی ازت گله کردم مثل همیشه جبهه گرفتی که "من بگفتم و تو نشنیدی ..دگر چه بهانه زمن ؟" این بار هم من معذرت خواهی کردم که میل تو بهم نرسید ..که تو یادت رفته بود توی نظرات بنویسی که واست میل زدم .. مهم نیست مثل همیشه..نه این بار کلی فرق میکنه این بار که دارم مینویسم کلی بغض توی گلوم جا خشک کرده ...که این بار " چه پیوند ها که گسست..چه دوستی ها ............"

و حالا بعد از اون سوال مسخره ات که خواه نا خواه یه تلنگر بود تصمیم گرفتم که برم ...راستی چیزایی که توی جواب سوالت دادم اولش نوشتم فرض محال ولی تا دلت بخواد مطمئنم.. یعنی از اولش هم بودم ..فقط منتظر بودم تو بپرسی و من بهت جواب بدم .ولی خیلی حرفا رو هم نگفتم که اگه خدا بخواد اونا رو هم بهت میگم..امیدوارم که بگم و برم..

آره تو خیلی خوبی .مثل تو رو دیگه عمرا" اگه پیدا کنم ..اینم میدونم .ولی میدونی خیلی خسته شدم خیلی . هر که ندونه فکر میکنه من و تو ..تو که نه من یه عمره که عاشقتم !!!!!!ولی هیچ کی نمیدونه که  حتی دوست هم نداشتم و ندارم ...یعنی یه همچین آدمی (به قول بابات) مثل تو ارزش دوست داشتن هم نداره ..

چند روز پیش داشتم واسه پری (از خواهراتون!!!!!!!!)تعریف میکردم. از خنده غش کرده بود بیچاره !گفت پس اونایی که توی وبش مینویسه چی ؟ گفتم هیچی فقط یه وقتایی که دلتنگ میشه مینویسه ...

و آخراش به اون خانوم که فکر کردم ..حق با اونه ..باید میذاشت میرفت.منم جای اون بودم همین کار رو میکردم . ولی خوب دیگه مهم نیست مثل همیشه ..بزار یاسی فکر کنه من دل ندارم ..قلبم از سنگه ..چه فرقی میکنه ؟

و بی احساس !

میدونی چرا میگم حماقت؟ آخه واقعا" حماقت کردم.. و البته خیلی خوشحالم و خدامو شکر میکنم که همش توی همین دنیای مجازی بود و حتی یه قدم هم پامو از گلیمم دراز تر نکردم ...

به فکر دعاهایی که واست کردم میافتم ..نه اینکه بگی پشیمونم نه! هنوزم واست دعا میکنم ولی دیگه نه اون جوری ..هر جا رفتم یادت بودم . هر جایی که فکرشو بکنی .. و این آخری ..بی خیال اینم مهم نیست..

حالا که میخوام برم پری ته دلمو خالی میکنه ..میگه از بیکاری که بهتره ؟؟!!!میخوام واسه یه بار هم که شده روی پای خودم وایستم بدون فکر هیچ کس و هیچ کس...البته بدون یدک نمی مونم اینو مطمئن باش!

میدونی خیلی بی معرفتی خیلی ..2بار واست نوشتم جوابمو ندادی ..خداحافظی هم که کردم ..وقتی بعد از 20 روز برگشتم فقط یه خط نوشتی ..اونم بدون سلام ..گفتی مینویسم ولی هنوز ننوشتی و شاید به قول خودت جا گذاشتی ..منم جوابتو دادم اونم توی 2 خط !

همش با خودم قرار میذارم که نیام ..با این که میدونم هیچ خبری نیست ولی باز هم میام و امروز فکر کردم نوشتی ولی باز هم خبری نبود..

این روزا دیگه از قاصدکا هم بدم میاد .دیروز 2-3 تا قاصدک از کنارم گذشتن ..ولی من دیگه نگاشون نکردم .یعنی حرفی نداشتم که بخوام  بگم..قاصدکا رو دوست دارم اما بدون تو..

این همه میگم میل نزدی فکر نکنی دلتنگت شدم ..نه ..میخوام زودتر خداحافظی کنم و برم .تو دیگه بهم نیازی نداری یعنی هیچ وقت نداشتی..خودم اومدم بعد از 4 سال خودمم میرم..ستاره مو با خودم میبرم..یه لطفی بکن..دیگه نگاش نکن!

.

.

همه ی اینایی که نوشتم همش فقط بهونه بود..یه بهونه واسه نموندن ..واسه رفتن ..

حرف واسه گفتن زیاده ..

2تا پست قبلی نا خواسته برای کسی نوشتم ..این ترم به دستش آوردم اما رهاش کردم ..هیچ وقت یادم نمیره اون روز تو کارگاه وقتی با دوست زهره اومد .چشماش از حدقه زده بود بیرون ! از روی مجبوری سلام داد . به زور جلوی خودمو نگه داشتم که نخندم!سرمو انداختم پایین با سر جوابشو دادم!تموم بر عکس دوس جون زهره که تو چشای ادم زل میزنه ..نه نگاه کرد نه چیزی گفت تا اون موقعی که مجبور شد..منم مثلا" از روی مجبوری جوابشو دادم ..حالا وضعیت بر عکس شده ..دلم میخواست ببینم اگه بدونه من از میل اون واسه پروژه استفاده کردم چی کار میکنه؟؟؟ البته خواستم برم این باکس ولی فقط به سنت میل اکتفا کردم!!!!

مامان همیشه میگه" گهی زین به پشت و گهی پشت به زین " مگه نه؟؟؟

 

.

.

پی نوشت:

1.دلم یه ذره واسه یونیور تنگ شده !!

2.باز هم مدار(واسه سومین بار)افتادم..بقیه پاس شد! جناب آقای "ج" خیلی عوضی و عقده ای هستین.. اینو تا حالا کسی بهتون نگفته بود؟؟؟

3.جناب استاد"ب" دمت گرم خیلی با مرامی!

4.امیر جون  خوش اومدی ..تفلدت مبالک

5. در مورد یاسی نمیدونم کار درستی کردم یا نه!

6.خیلی جیرینگ جیرینگ میکنه!

7.کسی نیست بهم بگه آخه تو که عرضه ی نوشتن نداری چرا میری یه وب دیگه باز میکنی؟؟

8.مسافرت خیلی خیلی خوش گذشت!!!

9.دایی جون پیوندتان مبالک ..(بماند که از همسرتان خوشمان نمی آید زیاد زیاد!!)

(قول داده بودم دیگه دستمال به کسی ندم اما نشد.. اونم یکی نه 3تاااااااااااا!)

10.فعلا" همین

 

و در آخر :

 

"بین من و تو فاصله غوغا میکنه...."

 

دومین شنیه ی ماه رمضون 1388

یه ظهر گرم و داغون تابستونی

 

"شاید من!"

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت14:36توسط شاید من | |

از دهمین و صدمین ش خبری ندارم .. خیلی دلم می خواست که بنویسم اما نمی شد . الانم هوی جوری اومدم .. شاید برای فراموش کردن !

هی به خودم قول میدم انقده نیام پای این لعنتی اما نمیشه . هر بار که از کنارش رد میشم انگار یه نفری هی میگه "بیا بیا کارت دارم .. من خر گوشم و بی ازار......نه یعنی میگه بیا نت "

تقصیر من نیست دیگه ..

_تا چند روز دیگه دو ماهگی میل نزدنت رو جشن .. میگیرم.. میبینی با این که نیستی خوشحالم !

امروز ولنتاین هست .. اما بازم نیستی ..

2 روز پیش که تولدم بود بازم نبودی ! راستی نکنه می خوای یه ماه دیگه –مثه پارسال – سورپرایزم کنی؟؟!!!

نمی دونم کجایی (که مهم نیست زیاد !!!) .. اصلا" بیخیال مگه از اول مهم بودی؟؟؟؟

بگذریم

این ترم گند زدم به درسام ! 9 واحد افتادم ولی معدلم اومد بالاتر! بالاخره رکورد شکستم! شدم 13.03 ( وقتی معدل رشته ات 12.79 باشه  . 13 شدن خیلی ذوق داره !

پری فردا  کنکور داره ! کارشناسی ارشد!!!!!!! مثل .... خونده !

"""""امیدوارم قبول بشی ابجی گلم"""""" (هر چند الان با هم که نه من باهاش قهرم!!!!!)

فقط 5 واحد پا س کردم !! الان خندم میگیره اما اون موقع نبودی که گریه هامو ببینی ! بیخیال !

.

.

.

 

_قانون جذب بیشتر نقش دافعه را بازی می کند تا attraction !

_چقدر "فروغ " و {فرح} شبیه همند! باطن شان را نمیدانم اما ظاهرا" خیلی وقت ها فروغ مرا یاد فرح می اندازد و گاهی وقت ها دیگری !

_امسال تبریکای تولدم خیلی جالب بود !  کسایی که حتی فکرشو نمیکردم  بهم تبریک گفتن! از friend های پروفایل بگیر تا دوستای uni !خیلی خوششششششششششششحال شدم میسی!

_قراره معدلم بیاد رو 17! ( یه چیزی توی مایه های معدل الف!!!!!!......""مممممممممن ممممیی تتتتتووووو نممممم"

_با اینکه گفتم اون یکی واسم مهم نیست اما بعضی وقتا بد جوری توی دانشگاه دنبالش می گردم ! راستی شما یه نفر و ندیدین ؟؟؟؟!!

_خدا خیلی مهلبوووووووووونه خیلی .. دوست دارم خدا ججججججججججون

 

 

 

 

"*راستی من کجای ارزوی نداشته ات بوده ام ؟ می شود مرا به ارزوی دیگری موکول کنی؟"*

 

فهلا" همین

بازم میام !

 

 

یه ظهر ابر ی  زمستونی

24/11/1387

ساعت : اون پایین نوشته است !

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت15:24توسط شاید من | |

امروزا می گذرن دیروزا هم پشت سر هم ..تموم اون چیزایی که یه مدت حسابی زر میزدی میاد سراغات.. و به قول کسی  یکی و میبینی که چشاش برق میزنه وبه احتمال زیاد نه برای تو...

من اهل این حرفا نبودم و نیستم.. چطور بگم نباید باشم.. می فهمی چی میگم؟

اولش من برنده بودم.. یعنی فکر می کردم که برنده ام.. اما حالا ..

اون شب گفتم همه چیز دیگه تموم میشه..

یادم نبود خیلی وقته تمومش کرده..

چیزی که هیچ وقت شروع نشد..

 ..گریه؟ من؟ نه من نیستم؟دلتنگ؟ من؟ واسه کی اون؟ ارزششو نداره ..!

هزار بار گفتم...اما هنوزم نمیشه .. اون چی؟

فکر میکردم فقط منم که ..اما دیدم نه بابا بچه 1001 خاطر خواه داره ..

پامو کشیدم کنار یعنی از اولم باید همین کا ر و میکردم.. با پا پس زدم و با دست پیش کشیدم..

به کسی نگفتم.. اصلا چی باید می گفتم؟

نتام پرشده از اون..یا بهتر بگم از اونا..

تازگیا فهمیده بود ..خیلی .مغرور شده بود..

نگاهم دست خودم نبود .. خودش میرفت..

اما فراموش کردم .. که خودم خواستم.. که اون پسره ی عوضی به حرفام گوش میداد.. که سارا همه چی و ریخت به هم...منو چه به تحصن؟

خوابشو دیدم.. دلم یه کوچولو تنگ شد...

واسه نگاه ..

با خودم فکر میکدم مگه اون چی داره ؟ یاد این افتادم..." ان چه خوبان همه دارن تو یکجا داری"

خوبیش اینه خدا روزی رسونه!!!!!!!!!

ببینم اگه من جای اون دستمال خاکی بهت یه دستمال پارچه ای گل قرمزی میدادم چی کار میکردی؟

قاطی نکن بحثشون جداست..

اما هر دو تاش تمو م شد..  خواستم که تموم بشه ..

اگه .. بیخیال..

هنوزم م نویسم . حرفایی که فقط نوشته میشن و احتمالا فقط 10%از دل میاد و بقیه...

انگار من هیچ وقت به تعادل نمیرسم...

ان خاصیت منه..

این ترمم گند زدم به همه چی. اما اعتماد به نفسم خوب بالاست .. فقط به اون بالایی امید دارم و میدونم که میشه..

جای خالی یه نفر همیشه احساس میشه روزای محرم بیشتر دلم  تنگ میشه..

کاش بودی.. تازگیا یاد بودنت افتادم..

خیلی وقته نمیای . خیلی عذر خواهی کردم.اما انگار هنوزم قهری..

اشکال نداره من همیشه منتظر ت میمونم .. مثل اون شب .. دلم خیلی تنگه ..

اون  بالا  خوش میگذره؟

چند شب پیشا دوستات و معلمات اومده بودن.. تو بودی که میخندیدی ؟ نه؟همه جا..

...

دلم برای کسی تنگ است...

1.

2.

3.

تمام

"نا نوشته هایم را تو بگو .. تو پیوند بزن به این خاطره..

با تو تمام میشود تمام ناتمام من..."

 

 

یه شب سرد .. زیر گنبد کبود...

من

یه چهارشنبه از تموم سال 87 یه ماه مثه دی یه تاریخ مثه 11

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت13:6توسط شاید من |

دلم برای نوشتن تنگه..

هوا ابریه

دانشگاه شلوغه

منم اینجا

تو یه جای دیگه

همون جایی که دل منم هست ...

می خوام بنویسم..

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9:20توسط شاید من | |

امروز پس از روزهای متوالی بسیار تصمیم بر نوشتن _هر چند کم و مختصر_ گرفتم

در تمام این روزها نه من مقصر بودم نه اندیشه ام که یارای هیچ گونه نوشتنی نداشت!

تنها درس و مشق و امتحان همراه با مقدار کمی بی حوصلگی  ....

بیماری نه چند بد که مرا دوباره به زیستن امیدوار کرد!

و حرف درسهای مزخرف پاس شده و نشده!!!

و تنهایی مفردی که در تمام طول این ترم تمام ناشدنی بی دريغ ازارم میداد!

و زندگی دوباره ی او ...

 

چیزی برای گفتن ندارم مثل همیشه!

" همیشه به این فکر می کردم و می کنم منی که هیچ وقت حرفی برای گفتن ندارم چرا دارم می نویسم؟؟"

 

_ توی دنیای به این بزرگی من تنها نیستم ! ادمای  زیادی مثل من سر در گمن! نمیدونن کین؟ چی ین؟ از کجا اومدن ؟ چرا اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و خیلی سو ال شبیه اینا که هیچ کی واسشون جواب نداره!

 

_گاهی وقتا بیماری بیشتر از اونی که بخواد به کام مرگ بکشونه به زندگی امیدوار می کنه!

 

_درسام و به زور پاس کردم!!!12:50 نتیجه ی تموم زحمتای نکشیدم! بماند که برخی ها  از زور شانس خیلی خیلی زیاد (و البته منظور ما اصلا" پارتی بازی های استادان گرام نیست!!!)نمرات فراوانی به جیب زدند!!!

 

_ جناب استاد :  می دانی دلکم می خواست همان روز  یک مشت اب دار نثار چشمهای ور قلمبیده ات می کردم و همچین گلویت را میان دستهایم می فشردم تا همان یک ریزه صدایت هم دیگر به گوش نرسد!!! (فکر می کنم ان وقت می توانستی شماره ی کلاس را بفهمید!!!)

 

_به معجزه اعتقاد داشته باش .!

 

_هیچ وقت یادم نمیره ...ازش پرسیدم دوس داری چی کاره بشی؟ گفت شما چی دوست داری؟ خندیدم گفتم مهندس . گفت خوب منم مهندس....یه کم سکوت کرد ..بعد با خنده گفت می دونی خواهرم می خواد چی کاره بشه؟ اون می گه من دوست دارم شهری بشم.....

این دفعه من سکوت کردم ...هیچی نداشتم که بگم....

 

_هوا بدجوری ابریه .دلم واسه  بارون یه ذره شده .عاشق بارونم ...کاش  کمی باران ببارد.

_از اس ام اس فارسی متننننننننننننننننننننننننننننننننننننفففففففففففففرررررررممممممم

_ وبلاگم مثل خودم بد جوري قاط زده! تعداد بازدیدها :1135!!!!!!!

_خیلی دلم می خواد بدو نم چی می خوای بگی ، اگر چه اصلا" به روم نیاوردم ! ته تهش یه چیزایی حدس میزنم...اما .....دارم از کنجکاوی میمیرم!!!!!

.

.

.

.

.

 

*بنفشه ی عزیز خیلی  ممنون و خوشحالم که هنوز بعد از این همه مدت از یادتون نرفتم...

بنفشه ی عزیز مخاطب حرفای من یه نفر نيست  ... توي نوشته هام با خیلیا حرف می زنم و فقط اسمشونو نمی یارم ..شاید واسه ی همینه که فکر می کنین من عاشقم!!!

نمی دونم شاید فقط یه رابطه ی کوچولو !!

و "دل خوش سیری چند؟؟"

 

*مهشید عزیز ، هیچ وقت فکر نکرده و نمی کنم که حرفای چرت و پرت من ارزش خوندن داشته باشه چه برسه به کپی!!!از این که نوشته هام  به دردت می خوره خوشحالم

راستی فکر کنم ادرس سایت و اشتباه نوشتی ...اگه 2باره گذرت به این جا افتاد درستش و واسم بنویس.

 

 

*بازگشتی عزیز ، باید بگم اون دنیا جای خیلی خوبیه اما به 2 شرط : اولش این که وقتی رفتی اون دنیا ، نکیر و منکر ی وجود نداشته باشه بهت گیر بده

دوم اینکه مطمئن باشی پات به اون دنیا نرسیده خدا یه سره می بردت فردوس!!

این جوری خیلی اون دنیا جای خوبی میشه !!!

 

 

و در اخر:

 

"و زندگانیم

و روزها و شب هایی که می گذرند

همه در کشاکش پهنای روزگار گم می شوند

می دانم روزگار بی من هم می گذرد

 

 

ان گاه که زمین زیر بار برف خم می شود

دیگر نوازش باران جز سوز نیست

ان گاه که من نیازمند دستان توام

چشمانم بدرقه راهت خواهند بود

ان گاه که من می روم

تو می مانی

و این یعنی اغاز مرگ من "

 

 

نوشتنم نمی امد! تنها برای پر کردن جاي خالی بود!!

 

همین!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت7:12توسط شاید من |

یه سلام دوباره بعد از این همه مدت ...

دلم خیلی واسه نوشتن تنگ شده  بود...اما نه وقتش بود  و نه حوصله اش

بارها خواستم این وب و حذف کنم اما  چون خیلی خاطره ازش داشتم نتونستم

مثل هميشه هیچ حرف تازه ای واسه گفتن نیست...

همیشه فقط حرف دلتنگی من بوده و هست...

راستی خیلی وقته که دیگه حس شعر گفتنم نمیاد ...و این جوری خیلی بهتره

الانم تنها م  مثل همیشه و چند وقتیه که تنهاییام خیلی بیشتر شده...

منی که  همیشه تنها بودم.

من حتی نمی دونم چی بنویسم ,چی باید بنویسم ....

خیلی از گفتنیا رو نمیشه گفت!!!

کارم فقط شده یه گوشه نشستن و فکر کردن ...

بعضی وقتا عجیب به مرز دیوانگی می رسم....

این ترم خیلی مزخرفه...تنها میرم..تنها میام...تو کلاس یه گوشه تنها ردیف اخر....

.

.

.

.

حرف واسه گفتن دارم . اما نمیدونم چه جوری و از کجا شروع کنم...

دستام نمی نویسه.....

 

 

 

  • 2شنبه 2 تا امتحان شاید 3 تا پشت سر هم دارم (واسه همینه که این همه دارم درس میخونم!!!!!!!!!!!)
  • هیچ وقت میونه ی خوبی با ریاضی و فیزیک نداشتم!!!!!!!!!!
  • درسا سخته!!!!!!!!!!!!!
  • به یکی احتیاج دارم!!!!!!!!!!!!
  • من یه دوست واقعی می خواااااااااااااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!
  • سیریش شدن خیلی خوبه!!!!!!!!!!!!!!
  • من و تو خیلی با هم فاصله داریم ...از زمین تا اسمون .شاید بیشتر...تو توی اسمون من توی زمین ....دستام و بگیر ...می دونم دستام بهت نمیرسه .....اما....نمیشه یه سر بای پایین؟؟؟!!
  • همین!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت11:17توسط شاید من | |

شاید دوباره بیام

همین!!!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت7:20توسط شاید من | |

با این دفعه یه 9باری می شه که هی می نویسم و هی پاک می کنم!راستش دیگه طاقت نیاوردم ...واسه همین دارم می نویسم!

یه مدت بود روی چشای ادما کار می کردم...

طوری که تا یه مدت از چشمای همه وحشت داشتم .دیگه نمی تونستم تو چشم کسی نگاه کنم!

البته الان بهترم!!

.

.کلا"با همه چی کنار اومدم.یا بهتر بگم دارم به همه چی عادت می کنم...این جوری زندگی راحت تره!

خلاصه بگم:دارم اون جوری زندگی می کنم که دیگرون می خوان....

وشاید خودم!

.

.

_چند وقت پیش یکی بهم گفت روابط عمومی خیلی خوبی داری!(ذوق کردم!)

_این روزا خیلی مهربون شدم!!!!!(چیزی شبیه معجزه!)

_یه جایی خوندم دوست واقعی تو کسیه که بدون این که بهت نیازی داشته باشه باهات دوس بشه.کلی فکر کردم...i haven’t any real friend!

_بعد از 8سال فهمیدم............فقط بهم بگو چرا؟

_کم کم به خریت خودم دارم پی می برم!

_بهتره خیلی چیزا رو فراموش کنی ..این جوری راحت تری.

_بهت عادت کردم...فقط همین!

_رفتم جوشکاری!!

_چند روز پیش بهم گفت می دونستی من و تو خیلی با هم صمیمی هستیم؟؟؟

یاد حرفش افتادم:مجبوری به حرفام گوش کنی...

""عادتمه .با هر کی همون جوری رفتار می کنم که دوس داره...""

_گاهی وقتا عادت صمیمیت میاره!

 

 

و اخر:

 

برای ماندن دلیلی نیست...

بهانه ات برای رفتن چه بود؟؟؟؟

 

همین!

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت19:54توسط شاید من | |

این بارم مثل روزای قبل....

می دونی داشتم میلاتو می خوندم .به زور به 50تا می رسه بعد از 1سال.

نمی دونم اشتباهم کجا بود..

هر چی دارم فکر می کنم می رسم به بمبست.!

این که از کجا چه جوری شدی داداشی من..

نمی دونم دارم تلقین می کنم یه واقعا"بعد از این همه مدت دلم وااسه یه بارم که شده برات تنگ شده..

من و ببخش !از خودمم خجالت می کشم..

هنوز نمی دونم حرفایی که دارم بهت می زنم حقیقت داره یا دروغه...

مسخخره اس نه؟

گاهی وقتا فکر می کنم من خیلی احمقم!

اما چند روز پیش به یه نتیجه ای رسیدم!اینم بر اساس همون روابط متقابله!!!

خیلی دلم می خواست منظورتو از این که میگی راحتم بفهمم اما نپرسیدم...بازم نمی دونم چرا!

خیلی ادم بدیم می دونم...

با این که پری مسخره ام میکنه....اما خودش گفت تو این ذوره زمونه کسی نیاز به دروغ گفتن نداره...

با خودم بعضی وقتا که فکر می کنم به این نتیجه می رسم نیازی به دروغ گفتن نداری...به منم نیازی نداری..اینم می دونم!

منم چون از این روابط دوستانه خوشم نمیاد....از این که یه پسر ارزش فکر کردن نداره...بهت می گم داداشی

که وقتی حوصله ام سر رفت یکی باشه که بهش فکر کنم!

نمی دونم شاید اعتراف باشه....نپرس چرا الان...چون خوب میدونی...

نمی دونم بر می گردی یانه؟...

هیچی نگفتی....

تو هم می گی نمی دونم....هممون تو نادونی مطلق به سر می بریم...

می خوام برم اما نمی تونم .انگار یه چیزی هست که نمی ذاره..

همین الانم بغض گلوم و گرفته .2 شب پیش خیلی واست دعا کردم. واسه تو واسه دوستت...

واسه همه چی....

دستام دیگه نمی نویسه....

یه وقتایی فکر می کنم همه چی تقصیر تو بود!!!

.

..

.

.

می خوام 5شنبه رو کارگاه بر دارم

دوس ندارم زیاد فکر کنم..اعصابم خرد می شه...با بچه ها می شه خندید....

حالم بهتره....

دیگه دلم تنگ نیست!!!

دلیل خیلی از حرفامو نمی دونم....گاهی وقتا شک میکنم که این منم که دارم این چیزا رو می نویسم!!!

حرفات زیاد عجیب نیست...شاید جبران حرفای منه ..نمی دونم

.

.

 

 

 

1.شاید دارم بازم دروغ می گم......................نه این بار واقعیته!!!(خوشحالم)

2.شدیم 5نفر شایدم 6نفر....خوش می گذره کلا"

3.مهشید!!!!!فراموش کن...پیش میاد!

4.امیدوارم حالت خوب باشه!!!

در اخر:

 

چه زود فراموش می شویم....

 

 

همین!

+نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت12:18توسط شاید من | |

من و زندگانیم سالهاست همسفریم

بی راه بازگشت

چه بی انتهاست زندگی!!

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت14:35توسط شاید من | |